استکانی که روی میزت بود،در دلش یاد چای سبزی که....
لب به لب،با کمی تپش،دستت،اضطرابی درون نبضی که....
تهران
هر چقدر هم که سیاه
هر چقدر هم که سرد
شهر دلخواه من است
نفس های تو را دارد
پایم به زمینش که برسد
سفرم را در آغوش تو آغاز خواهم کرد.
روز ها در گذرند..... عشق اما پا برجاست.
یا حق
بهار است و بهانه زیاد...
شعر دارم بی بهانه اما.
***
می نشینم کنار تنهاییم
با دوتا استکان و یک قوری
با خودم حرف می زنم از من
از منی که تویی ،ولی دوری!
چای با عطر دارچین داریم
روزگاری تو عاشقش بودی!
[توی قابت نشسته ای ساکت]
آری آری...تو عاشقش بودی ↓
عاشق دختری که هر روزش
طعم شعر و ترانه می داده
هر نگاه تو، لعنتی! انگار
دست شعرش بهانه می داده
حال اما چه مانده از حسش
از درختی اسیر فصلی سرد؟
توی قابت نشسته ای ساکت
بگذریم...آه..چایمان یخ کرد!
یا حق
آوار تلخ خاطره ها روی باورم
این ، ابتدای زندگی من ، بدون "تو" ست!!!!!!
-----------------------------
پی نوشت: اگر از زیر این آوار جون سالم به در بردم کاملش رو میذارم....
یا حق

پاییز، امتداد باران است در من....
وقتی که
مرجع تمام ضمير های غايبم را
کنارم دارم
ديگر چه نيازی به واژه ، به جمله....؟
فقط نگاه ميکنم!!
یا حق
شعری خاک گرفته از لابلای دفترم .... برای این روز های گرم و شیرین ....
قامت هر نماز با ، نام تو بسته می شود
پای پر از توان من،پیش تو خسته می شود
کوه عبادت مرا ، یاد تو می دهد به باد
با رطب لبان تو ، روزه شکسته می شود !
یا حق

اصلاً می دانی چقدر« دلم برایت تنگ شده الاغ!» با « دلم برایت تنگ شده » فرق دارد؟؟
فقط شیطنتش نیست که لذت بخشش می کند، انگار آدم می خواهد مهربان بودنش را، خوب بودنش را پشت این بد و بیراه ها پنهان کند. انگار یک جورایی خجالت می کشد و این خجالت چه دوست داشتنی ترش می کند.
فقط هم این نیست. گاهی وقت ها کلمه های معمولی جواب نمی دهند. هیچ جوری نمی شود به یکی بگویی:« دوستت دارم»! لوس است. دست مالی شده است. کم است.
باید بگویی: « پدسسسسسسسسسسگ!» تا بفهمد. بفهمد عاصی ات کرده.مستاصل شده ای بس که خوب است و فوق العاده است و بس که می خواهی اش. بفهمد دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار. دلت می خواهد داد بزنی. بمیری.
یادت هست می گفتم آدم های باهوش بی ادب اند؟ یادت هست خندیدی و گفتی بهانه می آورم برای بی ادب بودنم؟
نه. آدم های باهوش به همه چیز چنگ میزنند برای بهتر فهمیدن. برای بهتر فهماندن. اصلاً « ادب» یعنی رعایت کردن حد هر چیز.
من را هم که می دانی... هیچ چیز برایم « حد» ی ندارد!!
پی نوشت ۱ : سلام.خوبم و عاشق.
نوشته ی بالا رو از وبلاگ مهسا ی عزیز نوشتم.البته با اجازه ی خودش.به نظرم حیلی قشنگ و با احساس بود...همه نوشته ها و شعراش همینجوری هستن.
پی نوشت ۲: عنوان پست از مونا برزویی
یا حق
سلام...خوبم و عاشق
خبری نیست....تابستانی کش دار است و حوصله هایی عرق کرده!
درست شد!... بلاگ اسکین همراهی ام کرد و قالب وبلاگم درست شد ....
غزل دارم و منتظر نقد شما میمانم...
اتفاقی نبوده از اول....من همیشه خیال می کردم
که تو شاید...تو عاشقم هستی! آرزویی محال می کردم
شعر هایی که از تو میگفتم، هر کدامش برای من جان داشت
تو همیشه نخوانده می رفتی؛ همه را زنده چال می کردم
حیف خودکار قرمزم! طفلک! خون خود را به پای عشقت ریخت
هی برای تو خنجری در یک، قلب رو به زوال می کردم!
من برای تو اشک می ریزم؟! حیف! انسان کودنی هستم!
در بهشتی که بی تو در من بود، هوس سیب کال می کردم!
من چه ساده تو را خدا کردم! من چه راحت تو را پرستیدم!
اتفاقی نبوده از اول، عشق...من....تو...! خیال می کردم!
یا حق
و شمع ها چه ساده فووووووت میشوند!
میلاد با سعادتم رو به همه مردم عزیز محله و دوستان و آشنایان و شمایی که زحمت کشیدیدن تشریف اوردین تبریک و تهنیت عرض می نُمایم!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غزل جدید هم باشه تا بعد .فعلن باید برم سراغ کادو ها که بدجوری چمشک می زنن ![]()
یا حق
سکوت....و تنها غزل
حسی شبیه رفتن سوزن به پای من!
[ یعنی که فرق می کند این روزهای من ]
یک اتفاق تازه که از راه های دور
می آید عاشقانه بیفتد برای من
از دست ِ دست های پر از لرزشم! که باز
همچون کلاغ، برده خبر از هوای من!
انگار چشم های کسی هی مردد است
در گفتن و نگفتن آن حرف های... من ↓
آماده ام ، بگو...
#
حسی شبیه حس دو تا کفشدوزک است
تصویر عاشقانه ی این روز های ما
۸۹/۰۲/۲۸
یا حق
من
با خودم که حرف میزنم
از دهانم صدای " تو " بیرون می آید!
در فضای اتاق می چرخد و روی کتاب های کتابخانه می نشیند
یا روی عکسی که گوشه ی دیوار نشسته
یا روی عروسک هایم
یا هی از این گوشم می رود توی سرم و ، از آن گوشم می آید بیرون!
و من هی صدای" تو " را می شنوم!
من
روبروی آیینه که می ایستم
چشمان مشکی یک " مرد " را می بینم و
هی دست می کشم به روی چشم های قهوه ای خودم
- با شک –
و چشمان مشکی به من لبخند می زنند!
من
خودم نیستم!!
یا حق
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند
عقب نشینی ؟ هرگز !
بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !
ساغر شفیعی
***
من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب -
چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان
***
پ.ن: بعد از دیدن فیلم مزخخخخخرف "تسویه حساب" و سردرد بعدش، این شعر چه حس خوبی داشت....راستی "به رنگ ارغوان" یادتون نره!باز هم "حمید فرخ نژاد" ....به نظر من این آدم فوق العاده است٪